این شعر رو یکی از دوستانم که از بچه های بهداشت هستش سروده و با اجازه خودش گذاشتمش تو وب
دگرازچرخش این عقربه هابیزارم
وازاین شب وشبهایی که بیدارم
شده یکباربفهمی من را
که چه عمریست که من درتب توبیمارم
توبه چه سادگی ازمن گذری هربار
ومن وقصه ی بیخوابی وان لحظه ی دیدار
چقدرسنگ دلی ای گل بی عیب که من
تابه این حدشده ام درطلب چشم توخوار
جان من باتوام این شیوه ی دل بردن نیست
این قدرظلم به عاشق رسم جوانمردان نیست
مجرم عشق توشداین دل من قاضی باش
حکم این عشق به والله که کشتن نیست
چه کم ازچشم سیاه توشودگرنظری
بردل خسته این عاشق دل خسته بری
این همه عمرکه سلطان دلم بودی گوی
چقدرسودبردی ازاین سلطه گری؟
وقت ان است علاج دل ماباشی
نوبت توست کنون درپی ماباشی
نکندقصدکنی بادل ماهم
به همان شیوه که بامردم دنیاباشی
اندکی رحم کن این بارووفادارم باش
دیگرازحجرمگو خسته شدم یارم باش
بی توعمریست به خشکی وخزان محکومم
اخرعمرمن اینجاست بهارم باش
شعراز:زهرافروزان