روز پدر مبارک
که سکوت می کند
تا تو بارها بگویی:
خدای من..............
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم می گذرد
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز!
باز پنجره های ملکوت به بهانه های دیگر گشوده شد
و چه عاشقانه می سراید:
این الرجبیون؟!
چه خدای عاشقی که گناه می خرد و بهشت می فروشد و ناز بنده می کشد . . .