زندگی

گریه نکن پدر ......

همین " نان حلال " که در دست داری ........

می ارزد به تمام سفره های رنگین حرامی که بعضی ها دارند ......

این روزها نان حلال در آوردن عرضه میخواهد .....

که تو داری پدرم .......

دستت را میبوسم که نان حلال بر سر سفره ی با برکتت دیدم .....

چشمان عروسکم را می گیرم
نمی خواهم مثل من ببیند و حسرت بکشد
می ترسم بهانه گیر شود …!

جدیدترین اس ام اس تبریک روز ازدواج حضرت علی و فاطمه زهرا آبان 90

عاقد: خدا

شاهد: رسول خدا (ص)

دفتر: لوح محفوظ

مکان: عرش

عروس: کوثر

داماد: حیدر

سالروز ازدواج آسمانیشان مبارک

درد دل

 

کودکی از خدا خواست که با او سخن بگوید و در این لحظه آسمان رعد و برق زد . کودک گفت : خدایا چرا با من سخن نمی گویی ؟ در این حال زمزمه هایی در دل کودک به وجود آمد و نسیم خنکی شروع به حرکت کرد و برگ های درختان به نرمی پیشاپیش کودک خم شدند . کودک گفت : خدایا حالا که با من حرف نمی زنی برایم لیوانی آب بده که خیلی تشنه ام . در این حال چشمه کوچکی زلالی در نزدیکی کودک شروع به غلغل کرد . کودک گفت خدایا اگر به من آبی نمی دهی دستکم به من یک شاخه گل بده و گلستان بزرگی از گلهای سرخ و زنبق و نیلوفر کودک را در آغوش گرفت . اما کودک گریه می کرد که چرا خدا به او شاخه گلی نمی دهد . کودک گفت خدایا اگر صدای مرا نمی شنوی و به من هیچ نمی دهی  لااقل برایم پناهگاهی از باد و طوفان فراهم کن و در این حال آغوش گرم مادر و دستان نرم پدر کودک را فرا گرفت . اما کودک همچنان می گریست و از خدا خواست خودش را به او نشان دهد در این حال پروانه ای آمد و روی گونه ی کودک نشست اما کودک پروانه را کنار زد و در حالی که زیر لب به خدا بد می گفت چشمه را گل آلود کرد و گلها را له کرد و دستان پدر و آغوش مادر را با فریادهای گوشخراشی ترک کرد و از سرزمین خدا بیرون رفت...

 

 

محل کار بروبچ IT

بچه ها نظرتون در رابطه با شغل ایندمون چیه؟

شب امتحان

بابایی

اس ام اس های طنز روز پدر - www.RadsMs.com

 

اینکه از جیب پدر بچه او با خبر است

اینکه زن درک کند شوهر او در بدر است

اینکه احساس کند وضع چقدر خر تو خر است !

بهترین هدیه روز پدر است !

.

خوابگاه

خسته و کوفته و پیاده از دانشکده توی گرمای بندرعباس مقدس رسیدم به خوابگاه...خدا میدونه که چقدر هم عصبانی بودم...سرم رو انداختم پایین و یکی یکی از پله ها رفتم بالا وقتی رسیدم به سوئت چشمتون روز بد نبینه حدودا صدتا دمپایی جلوی در بود... منم دنبال بهانه بودم که خستگی و ناراحتیم رو سر یکی خالی کنم...باجیغ وداد رفتم داخل فکر کنم جشن تولد بود یا جشن فارغ التحصیلی بچه های بهداشت...خلاصه جاتون خالی حسابی سروصدا کردم واومدم برم داخل اتاق وقتی در رو باز کردم دیدم هم اتاقی هام عوض شدن لباسام نیست تختم عوض شده...شروع کردم به سروصدا...در همین حین یه دفعه به ذهنم خطور کرد که ای داد.... من به جای طبقه ی چهارم اشتباهی اومدم طبقه ی سه...داشت سرم گیج میرفت...کلی مایه ی خنده ی اون صد نفر شدم و خلاصه با کلی معذرت خواهی اومدم بیرون و دیگه پشت سرم هم نگاه نکردم...میدونین خوبیش به این بود که همه ی اون بچه ها فارغ التحصیل شدن تا دیگه چشمام تو چشمشون نیفته...